هر نقشه ای کشیدم نقش بر آب شد
پشت سرم تمامی پلها خراب شد
پلکی زدی و آبی آن چشم عاشقت
در باور کویری ذهنم سراب شد
با اینکه دیر میگذرد بی تو لحظه ها
اما روند پیری من پر شتاب شد
گفتی:(خدا کند که تو عاشق شوی)...شدم
نفرین که در لباس دعا مستجاب شد
غزل۲
باورش کمی سخت است ،اينكه باورم كردي
بعد از آن همه انكار بعد از آن همه سردي
اي رسيده از رويا ،راستي بگو آيا
آمدي به ميل خود، يا كه راه گم كردي؟
فكر هر چه ميكردم ،فكر بي تو مردن را
فكر هرچه هرچه جز،اينكه باز برگردي
غزل
ميخواهم از تو بگذرم ،اما نميشود
آيينه بي حضور تو معنا نميشود
دنياي من خلاصه شده در نگاه تو
دنياي بي نگاه تو دنيا نميشود
حالا تو رفته اي و هزاران هزار درد
افتاده در تنم كه مداوا نميشود
اما سكوت من نه رضايت كه شكوه است
از فرط بغض لب به سخن وا نميشود
چون بركه ام ،كه درك تو اي ماه روشنم
در قاب ذهن كوچك من جا نميشود
. . .
بايد شكفت برتن عريان لحظه ها
ديگر بهار منتظر ما نميشود
تلفيقي از شناخته و ناشناخته
معجون روح سردي و جسمي گداخته
بكري چنان كه باكره ها غبطه ميخورند
اي سرزمين بكر تنت ناشناخته
بيم و اميد،عشق و هوس ، اعتماد و شك
مضمون سهل و ممتنعي از تو ساخته
بازنده هميشگي اين قمار، باز
بي شك منم كه دل به سراب تو باخته
از شرق چشمت آفتابی بر نمی آید
خاموشی سنگین چشمت سر نمی آید
داری چواشکی پیش چشمم میروی از دست
از دست من هم هیچ کاری بر نمی آید
حالم به حال عاشقی ماند که میداند
معشوقه اش بعد از سفر دیگر نمی آید
حس می کنم دیگر خدایی نیست تنهاییم
یا هست و از آن اوج پایینتر نمی آید
اکنون که ما محتاج فتح باب و اعجازیم
از در به جز بستن صدایی در نمی آید
سر میرویم از گریه ها از غصه ها اما
این بی سرو سامانی ما سر نمی آید